تبليغاتX
روزهای یک نیلوفر

ما برگشتیم

سلام به همه

من اومدم که بگم فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم که باز هم بنویسم

و اومدم بگم که هم من و هم دخترک هردو سالمیم

دخترکم " با با "میگه ولی خودم به جای بابایی که نیست جوابش رو میدم .

می نویسم.

 

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 17:35 | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 •

مدتی نمی نویسم   

 

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 9:56 | پنجشنبه دهم مرداد 1387 •

salam
-saram be shdat sholugh hast.
- farda baraye gozinesh hamun sazman dolati ke pazirofte shode budam rahi tehran hastam.
-4sanbe asbab keshi daram.
-mamnun ke be yade ma hastid.
- barmigardim.

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 14:47 | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 16:53 | شنبه بیست و نهم تیر 1387 •

يك خداحافظي كوچولو

  • قبلا گفته بودم كه قرار هست از اين خانه بزرگ كه خانه مردم است برويم به خانه خودمان كه نقلي و كوچك  است ولي خانه مردم نيست. هنوز قرار مان سر جاي خودش هست با اين تفاوت كه قرار قبلي اين بود كه سه نفري برويم .من وآرمان و دختركمان. اما حالا ...

از آنجايي كه خانه جديدمان كوچك است يكسري از وسايل رو به انبار خانه بابا ي من و يكسري از وسايل رو به خانه مامان ارمان مي بريم . كه اين ها اصلا مهم نيست. مهم اين چيزي است كه الان خواهم گفت.در راستاي رد كردن وسايل جا گير و اضافي!!:

صندلي كامپيوترمان  . ميز . تمام دم و دستگاه كامپيوتر و ملحقات مثل پرينتر و فكس و ...رو فروختم و تا زمان خريد يك عدد لپ تاپ كه احتمالا تا سر جمع كردن پول خريد ان يك هفته اي معطلي داشته باشد ما را به شما دسترسي نيست مگر در خانه پدري خودمان يا خانه مادري ارمان. (مطمئنا كسي انتظار نداره كه دخترك رو بزنم زير بغلم و برم كافي نت)

دلمان براي ديدن دست نوشته هاي شما چه در وبلاگ خودتان و چه در كامنت داني خودمان پرپر خواهد شد ولي سعي مي كنم از خانه بابا جانمان حتما سري به شما بزنيم.

  • به محض خريد لپ تاپ( كه جاي كمي در خانه فندقي ما بگيره) حتما ميام دوباره.
  • التماس دعا
  • خدا نگهدار.
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 1:5 | شنبه بیست و دوم تیر 1387 •

سخت ...

خلاصه اينكه سخت است، نمي توانم وانمود كنم كه همه چيز رو به راه است، «باور»كنيد سخت است .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

  1. خونه تمیز و مرتب شده البته به غیر از اشپزخونه که عصر مرتبش می کنم.
  2.  تمام ظرف های مراحل مختلف پذیرایی اماده و چیده شده است.
  3. مامان ساعت حدودای چهار میاد تا توی کار ها کمکم کنه ( سر  دخترک رو گرم کنه )
  4. دخترک عاشق ترانه های "چرا و چیه است " چه صوتی چه تصویری .البته تصویری اش رو بیشتر می پسنده انگار.من یکی که از بس این اهنگ ها رو گوش دادم شده ورد زبونم .ناخوداگاه بعضی وقت ها بدون این که متوجه بشم می بینم دارم با صدای نسبتا بلند می خونمشون.
  5. امشب شب هشتم ماه رجب هر کی یادش موند ما رو هم دعا کنه.
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 9:26 | پنجشنبه بیستم تیر 1387 •

هواي بهاري

  • از ديشب هواي اينجا كاملا بهاريه يعني چطوري؟يعني اينطوري كه خنكه مقداري و همين طور يكريز بارون مياد اونم بارون ريز ريز.عاليه خيلي.
  • من فردا شب بيست و هفت تا دانه يا عدد يا نفر مهمان دارم اون هم مهمان هايي كه مجبور بودم دعوتشان كنم يكجورهايي.البته من خوشبختانه يا متاسفانه اهل درست كردن چند جور پيش غذا و غذا و دسر و اين حرف ها نيستم .اعتقادم اينه كه بايد وقتي مهموني ميدم راحت باشم .غذام با كيفيت باشه ولي يك نوع ديگه خيلي بخوام زحمت بكشم دو نوع .البته اگر بگيد بي سليقه ام يا هر چيز ديگه شايد حق داشته باشيد.
  • از صبح هم مشغول شستشوي مجدد ظرف هايي بودم كه توي بوفه و كمد و اين حرفها بودن.
  • هوا عاليه خواستيد بيايد شمال سريعتر بجنبيد.
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 11:10 | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 •

وبلاگ آبگوشتي(2)

  • توي ذهنم يكبار ديگه مرور كردم كه چه مي خوام بنويسم.غير از چند تا حرف خاله زنكي و ابگوشتي چيزي ديگه اي به ذهنم نيومد براي همين تصميم گرفتم عنوان اين پست رو بگذارم وبلاگ ابگوشتي(۲) كه به حق برازنده اش است.
  • چند روزيه كه خيلي شلخته و درب و داغون شدم . اصلا حتي دلم نمي خواد از چندمتري آينه هم رد بشم. احساس مي كنم سنگين و كرخت و بي حوصله و شلخته شدم .
  • هميشه صبح ها چشم انتظار بيدار شدن دخترك ازخواب بودم . تا بيدار ميشد قربونش ميرفتم و دوهزار تا بوسش مي كردم و كلي فشارش ميدادم اما چند روزه وقتي از لاي در مي بينم كه بيداره سعي مي كنم بهش توجه نكنم شايد دوباره ببينه تنهاست بخوابه.
  • ديروز از ظهر تا شب خونه بابا ايناي خودم بودم .دخترك كلي توي بغل مامان و بابام و داداشيم سر خوش بود ولي شب موقع خواب ديگه از شدت خستگي جيغ و دادش به هوا بود.يك هفته اي هست خونه مادر ارمان نرفتم حتي زنگ هم نزدم يعني اصلا حس زنگ زدن رو نداشتم تا اينكه امشب خودش زنگ زد. چيزي نگفت اما مي دونم سخت بي تاب ديدن دخترك شده اما اصلا حس رفتن پيششون رو ندارم فعلا .البته مي دونم كه توي يكي دو روزه اينده ميرم.نرم چه كنم.
  • از اين روز هاي تكراري خسته ام.
  • چند روزه خوب نيستم اصلا .البته ... هيچ چيز هميشگي نيست.حال خوش و ناخوش هردو گذرانه.
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 23:59 | سه شنبه هجدهم تیر 1387 •

وبلاگ ابگوشتي

  • خود من شخصا وقتي به قالب وبلاگ كسي عادت مي كنم . حتي اگر زيبا هم نباشه برام دوست داشتنيه . دلم مي خواد نوشته هاش رو توي همون قالب قبلي بخونم . اما در مورد خودم دلم مي نمي خواست توي اون قالب بنويسم.
  • يه سوال  . هر كي بتونه كمكي كنه توي تصميم گيري ازش ممنون ميشم.دخترك الان دقيقا پنج ماه و هفت روزشه . ولي هنوز شش ماهش تموم نشده كه بهش غذاي كمكي بدم از طرفي فكر مي كم هنوز خيلي زود هم نيست و ايرادي نداره كم كم شروع كنم .شما تجربه اي نداريد در اين زمينه كه من ديگه خيالم راحت بشه. از نظر پزشكي مي دونم كه پايان شش ماهگي بهترين زمانه ولي خوب مي خوام هنوز خيلي بزرگ نشده شروع كنم شايد بيشتر به طعم غذاي جديدي عادت كنه. شما چي مي گيد؟
  • اين روزها هر غذايي درست مي كنم .تقريبا يه جورايي اختراع خودمه و توي همشون هم زيره هست و ليمو خشك.مثل امضاي پاي غذاي مي مونه انگار تا اين دو قلم رو توي غذاهام نريزيم غذام درست نميشه. از مزه تكراريشون خسته شدم.
  • هواي اين قسمت كشور (شمال) كه من توش ساكن هستم هنوز درست و حسابي تابستوني تابستوني نشده. اكثرا هوا نيمه ابريه و البته گرم و شرجي  ولي مثل هواي شهريور ماه مي مونه.هنوز كولر رو هم روشن نكرديم بس كه هوا فعلا خوبه.
  • ديگه چي بگم ...
  • خيلي دلم مي خواد يه چيزايي بگم اما گفتني نيست و بالطبع خوندني هم نمي تونه باشه .اما مي دونم حتما يه چيزايي هست .چيزايي فراتر از نوشته هاي ابگوشتي من با طعم زيزه و ليمو خشك.
!! نوشته شده توسط نیلوفر | 15:32 | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

روزها يك نيلوفر و دختركش

  • اين روزها حال و هواي روزهايم تقريبا غير قابل پيش بيني است. گاهي خوبم و گاهي حوصله هيچ موجود زنده اي رو ندارم.مگر خنده هاي دختركم معجزه اي كند.
  • راستي!دختركم اين روزها به زيبايي داخل روروئك مي نشيندو كل خانه را طي مي كند.جهت يابي و كنترل رورئكش هم عاليه عاليست.كم كم بايد چيز هاي جذابي را كه امكان افتادن و پرتاب شدن دارد از جلوي دستش بردارم.
  • پدر و مادرم كه براي امتحانات دوره دكتري بابا به فرنگستان رفته بودند فردا بر ميگردند و من اصلا از برگشتنشان خوشحال نيستم چون برگشتن ان ها همان و از بين رفتن راحتي من هم همان. الان توضيح مي دهم چرا و قبلش هم ياد اور شوم كه اين حالت ها مربوط به هميشه بوده و ربطي به تحول اخير زندگي من ندارد: صبح من بعد از بيدار شدن از خواب بايد يك تماس با مامان داشته باشم و اگز زماني فرصت نكنم و يا اصلا دلم نخواسته باشد.مامان حول و حوش يازده ديگر طاقتش تمام شده خودش زنگ ميزند.بعد تمام كار هايي رو كه تا اخر شب قرار است انجام شود براي من توضيح مي دهد . بعد نوبت بابا است كه يا از محل كار تماس ميگيرد يا به محض رسيدن به خانه. بعد عصر همان پروسه طي مي شود و اگر من نتوانم تلفن رو جواب بدم يا خونه نباشم حتما با موبايل تماس گرفته ميشه و اگر موبايل خداي نكرده روي سكوت تنظيم شده باشه و يا من صداي زنگش رو به هزار و يك دليل نشنوم و يا اصلا موبايلم رو داخل خونه جا گاشته باشم خدا مي دونه كه دلشون هزار و ششصد جا ميره. حالا نمي دونم يادشون نبوده كه لابد ديگه من يك زنم و زندگي مستقلي دارم .البته اين اتفاق تقريبا در مورد برادرم هم مي افته با اين تفاوت كه چون با همسرش شهر ديگه اي در حال زندگي و درس خوندن هستن كمي از اين هم لطف بي پايان در امان هستند.

شايد كه نه مطمئنا دليل اين همه خبر گرفتن محبت و علاقه و البته وابستگيه . ولي من دوست ندارم. كه البته در اين باره صحبت هم شده ولي متاسفانه تا در مورد اين كه بهتره يك مقدار اين روابط و خبر گيري هاي تلفني كنترل شده تر باشه مامان دل نازك بنده ميگه :باشه من ديگه تماس نميگيرم چشممممممممممممم( البته اين چشم از صد تا فحش هم بدتر و داغون كننده تره)

اين حالت ها باعث ميشده و ميشه كه من هميشه يك نيمه ذهنم كاملا توي خونه پدري باشه كه اين اصلا منصفانه نيست . اخه بابا من تمام ذهنم را لازم دارم .مگه چه ايرادي داره يك روز بگذره و ما توي اون روز از هم خبر نداشته باشيم .بابا فقط يك روز نه بيشتر.

اصلا ولش كنم بهتره چيز ي كه قرار نيست تغيير كنه .

  • يكي از  دوستان گلم( يك زن عزيز) در مورد رنگي كه قراره به اتاق ها بزنم پرسيده بود . كه فكر كنم رنگ پذيرايي يا سفيد يا كرم خيلي خيلي روشن باشه. اتاق خودم كرم شكلاتي  ملايم و اتاق دخترك هم صورتي ملايم.

همين ديگه اينم از غرولندهاي امشب من.

 

 

 

!! نوشته شده توسط نیلوفر | 0:30 | جمعه چهاردهم تیر 1387 •